|
یک قصه از غصه و یک حکایتی از اندوه همه یک معنی را می دهند آن زمان که من هیچ معنی برای اندیشیدن به یاس ها نمی بینم آن زمان که دیگر بهانه ای جز سیاه کردن کاغذ های سفیدم نخواهم داشت و آن زمان که " که باور می کنم " تمام خاطراتم جز عبور یک رؤیا چیز دیگری نبوده است چگونه می توان با دستانی نوشت که خود سالهاست برای نوشتن بهانه ای ندارند ؟؟؟ با چشمانی گریست که سالهاست گریستن هیچ کس را به خاطر مرگ گل سرخی ندیده اند ؟؟؟ چگونه می توان در قاموس بی گناهی از عشق سخن گفت آن زمان که عشق جز پاکی معنایی ندارد و چگونه می توان بود آن زمان که دیگر بودن معنایی ندارد
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آذر 1385ساعت 12:22 توسط فاطمه
|
|
||