|
وقتی که خورشيد به پيش شب میرود و بر دامنه کوههای بلندسایه می افکند و کوچه از صدای پای آخرین عابر تهی می شود ، با کوله باری از غم و درد می روم و تو را با تمام خاطرات دیرین در میان کوچه های ساکت شهر برای مدتی تنها می گذارم گریه مکن ای وارث تنهايی ، من باید بروم تا با غم غريبی خويش درد غربت را از جداره های دل کوچکم بزدایم ، اما بدان که نفس خاطراتم هر لحظه به یاد تو می تپد و يک لحظه هم از تو غافل نيست
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هفتم آذر 1385ساعت 15:29 توسط فاطمه
|
|
||