|
یک قصه از غصه و یک حکایتی از اندوه همه یک معنی را می دهند آن زمان که من هیچ معنی برای اندیشیدن به یاس ها نمی بینم آن زمان که دیگر بهانه ای جز سیاه کردن کاغذ های سفیدم نخواهم داشت و آن زمان که " که باور می کنم " تمام خاطراتم جز عبور یک رؤیا چیز دیگری نبوده است چگونه می توان با دستانی نوشت که خود سالهاست برای نوشتن بهانه ای ندارند ؟؟؟ با چشمانی گریست که سالهاست گریستن هیچ کس را به خاطر مرگ گل سرخی ندیده اند ؟؟؟ چگونه می توان در قاموس بی گناهی از عشق سخن گفت آن زمان که عشق جز پاکی معنایی ندارد و چگونه می توان بود آن زمان که دیگر بودن معنایی ندارد
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آذر 1385ساعت 12:22 توسط فاطمه
|
|
||
|
وقتی که خورشيد به پيش شب میرود و بر دامنه کوههای بلندسایه می افکند و کوچه از صدای پای آخرین عابر تهی می شود ، با کوله باری از غم و درد می روم و تو را با تمام خاطرات دیرین در میان کوچه های ساکت شهر برای مدتی تنها می گذارم گریه مکن ای وارث تنهايی ، من باید بروم تا با غم غريبی خويش درد غربت را از جداره های دل کوچکم بزدایم ، اما بدان که نفس خاطراتم هر لحظه به یاد تو می تپد و يک لحظه هم از تو غافل نيست
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هفتم آذر 1385ساعت 15:29 توسط فاطمه
|
|
||