|
با تو من می مانم صبور |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه چهارم مرداد 1386ساعت 13:40 توسط فاطمه
|
|
||
|
ای آرزوی من تو همان بخت قشنگ من هستی
که از دیار دوری آمده ای و پرپر زنان
به کلبه ی قلب من پر کشیده ای
ای کبوتر عشق آمدنت را به
بام قلبم خوش آمد می گویم
و در کلبه ی قلبم مهمانی می دارم همانند
من یک آشیانه گرم
و پرواز محبت ندیده ای و دل
بی تاب من با دیدنت
آرام می گیرد بدان که اگر هزار بار
مرا قطعه قطعه کنند
تو را فراموش کنم هرگز چنین نخواهم کرد
زیرا در دریای عشق و محبت تو گرفتار شده ام
و رهایی از این امواج خروشان عشق تو
کاریست نا ممکن بی تو هرگز
فردایی نخواهم داشت
و فقط با یاد و نام تو زنده ام
ای مونس تنهایی هایم
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385ساعت 19:4 توسط فاطمه
|
|
||
|
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه ششم بهمن 1385ساعت 13:51 توسط فاطمه
|
|
||
|
در کدامین چشمه ی زلال می توان تو را دید؟ در کدامین راه نرفته می توان تو را پیمود؟ سهم من از تو چیست؟ گلدان خالی کنار پنجره
دانه ی برفی که هرگز به زمین نمی رسد
آفتابی که هرگز گرمایش را نمی توان احساس کرد یا راهی که به نا کجا ختم می شود سهم من دویدن به سوی تو
و هرگز نرسیدن به تو
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385ساعت 11:24 توسط فاطمه
|
|
||
|
آرزوی فرشته ها اين است : ميهمان نگاه تو باشند آرزوی فرشته ها اين است : گاه روی زمين قدم بزنند گاه شاگرد مدرسه بشوند تو دبير فرشتگی باشی آرزوی فرشته ها اين است : كه بدانند قلب تو از چيست
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم دی 1385ساعت 15:42 توسط فاطمه
|
|
||
|
یک قصه از غصه و یک حکایتی از اندوه همه یک معنی را می دهند آن زمان که من هیچ معنی برای اندیشیدن به یاس ها نمی بینم آن زمان که دیگر بهانه ای جز سیاه کردن کاغذ های سفیدم نخواهم داشت و آن زمان که " که باور می کنم " تمام خاطراتم جز عبور یک رؤیا چیز دیگری نبوده است چگونه می توان با دستانی نوشت که خود سالهاست برای نوشتن بهانه ای ندارند ؟؟؟ با چشمانی گریست که سالهاست گریستن هیچ کس را به خاطر مرگ گل سرخی ندیده اند ؟؟؟ چگونه می توان در قاموس بی گناهی از عشق سخن گفت آن زمان که عشق جز پاکی معنایی ندارد و چگونه می توان بود آن زمان که دیگر بودن معنایی ندارد
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آذر 1385ساعت 12:22 توسط فاطمه
|
|
||
|
وقتی که خورشيد به پيش شب میرود و بر دامنه کوههای بلندسایه می افکند و کوچه از صدای پای آخرین عابر تهی می شود ، با کوله باری از غم و درد می روم و تو را با تمام خاطرات دیرین در میان کوچه های ساکت شهر برای مدتی تنها می گذارم گریه مکن ای وارث تنهايی ، من باید بروم تا با غم غريبی خويش درد غربت را از جداره های دل کوچکم بزدایم ، اما بدان که نفس خاطراتم هر لحظه به یاد تو می تپد و يک لحظه هم از تو غافل نيست
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هفتم آذر 1385ساعت 15:29 توسط فاطمه
|
|
||
|
ای دوست من به خاطر بسپار امروز همان فردایی است که دیروز نگران آن بودی دیروز تاریخ فردا معما و امروز زندگی است زندگی بهتر با شعار اینجا و اکنون محبوبی را که چشم انتخاب کند چه بسا که محبوب دل نشود اما آنکه را که دل بپسندد بی گمان نور چشم خواهد شد لحظه ها را گذراندیم که به خوشبختی برسیم غافل از آنکه لحظه ها همان خوشبختی بودند
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه سی ام آبان 1385ساعت 11:57 توسط فاطمه
|
|
||
|
من عشق را در تو تو را در دل دل را موقع تپیدن و تپیدن را به خاطر تو دوست دارم من غم را در سکوت سکوت را در شب شب را در بستر و بستر را برای اندیشیدن به تو دوست دارم من بهار را به خاطر شکوفه هایش زندگی را بخاطر زیبایی اش و زیبایی اش را بخاطر تو دوست دارم من دنیا را بخاطر خدایش خدایی که تو را خلق کرد دوست دارم
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم آبان 1385ساعت 11:51 توسط فاطمه
|
|
||
|
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385ساعت 20:17 توسط فاطمه
|
|
||